خرید بک لینک
من راه گم کرده دزدکی سراغ کتابهایم رفته بودم تا لابلای کلماتی که زیرشان خط کشیده بودم خودم را بیابم و نمی دانستم تو در آنجا نیز تنهایم نخواهی گذاشت آری در میان واژه های بسیار تو را یافتم واژه کفشهایم را می گویم واژه های کفشهایم ، درد، جای خالی جلو چشمانم رژه می رفتند واژه ها جلوی چشمانم می چرخیدند ومن سرگیجه می گرفتم براستی من کفشهایم را برای همیشه گم کرده بودم یعنی نه گم نکردم انها را ازم دزدیده بودند همانهایی که هرگز کفشهایشان را دوست نداشتند

برچسب: نویسنده: پرهام قربانی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 1:13

باید یه اعترافی بکنم اینکه کفشام خودشون نرفتن راستش کفشام رو هم ندزدین کفشام کشته شدن نه...قسم می خورم من نکشتمشون کفشامو کشتن همون موقع که بهم گفتن باید رویاها تو خاک کنی و واسشون سوگواری کنی کفشامو کشتن همونایی که هی پرسیدن پرسیدن چرا رویاتو می خوای؟ و این سوال مسخرهکه چرا هنوز دوستش داری؟اینکه چرا فقط یه رویا داری ؟آخه لعنتیمگه یه آدم چند تا رویا می تونه داشته باشه آره عزیز داشتم می گفتم کفشامو کشتن اما من تا ابد سوگوارشان نخواهم نشست و یه روزی که نه خیلی دوره و نه خیلی نزدیک یه جفت کفش جدید خواهم پوشید ...

برچسب: نویسنده: پرهام قربانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 17:35

گاهی فقط باید پرید
به رودخانه به ظاهر شفاف
یا باتلاق همیشگی
فرقی ندارد
مهم پریدن است
خیس شدن
یا آلوده شدن است
می دانی گاهی سرنوشت
به این پریدن تو نیاز دارد
تا بتواند از سر بنویسد
هر آنچه را که تو از ته نوشتی

برچسب: نویسنده: پرهام قربانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 17:35

و او گفتچشمها دریچه هایی اند به سوی عمیق ترین بخشهای وجود راست می گفت چشمها هر گز دروغ نمی گویند این واژه ها اند که دروغگو بار آمده اند واژه های دروغگو ما رو به هر سویی می کشانندواژه هایی که گاهی خنجر می شوند برای آسیب به خود به دیگریمن نمی گویم چشمها را باید شست چشمها نیازی به آب ندارند چشمها خود آب اند پاک اند و بی آلایش می دانید او گفت کاش کسی چشمهایش را بفهمد غافل از آنکه چشمها فهمیدنی ترین عضو بدن اند از بس راست می گویند...

برچسب: نویسنده: پرهام قربانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 17:35

صفحه بندی